روز خیلی وقتها با عجله شروع میشود. نقشی که باید به آن برسی، حضوری که باید حفظش کنی، رفتاری که از تو انتظار میرود. در این میان، گاهی یک سؤال آرام اما سمج خودش را نشان میدهد:
واقعاً کجای این همه نقش، خودِ من ایستاده است؟
میان مسئولیتها، رابطهها و انتظارهایی که هرکدام اسم و جایگاهی دارند، احساسی شکل میگیرد که شاید نتوان دقیق توضیحش داد. نه آنقدر شدید است که بشود به آن گفت بحران، و نه آنقدر بیاهمیت که نادیده گرفته شود. بیشتر شبیه فاصله است؛ فاصلهای میان آنچه زندگی از ما میخواهد و آنچه در درونمان، آرام و بیصدا، ادامه دارد.
برای خیلی از زنان، چندپارگی هویت یک اتفاق عجیب یا ناگهانی نیست. بیشتر شبیه حالتی است که کمکم شکل میگیرد. هر نقش، یک «من» تازه میسازد؛ منِ محل کار، منِ خانواده، منِ رابطه، منِ دوستیها. هرکدام در جای خودش درست عمل میکند، اما همیشه با بقیه هماهنگ نیست.
مسئله از جایی شروع میشود که این بخشها دیگر به هم گوش نمیدهند. آنوقت تردید میآید؛ نه دربارهٔ توانایی، بلکه دربارهٔ معنا. سؤال عوض میشود. دیگر نمیپرسیم «از پسش برمیآیم یا نه؟»
میپرسیم: «اگر این نقشها نباشند، من کجا ایستادهام؟»
جواب فوری ندارد. و شاید همین نداشتنِ جواب، بخشی از تجربهٔ امروز ماست.
احساس ارزشمندی برای خیلی از زنان، به موقعیتها وابسته است. به دیدهشدن، تأیید شدن، پذیرفته شدن. اینها تصویرهایی از خودمان میسازند که گاهی محکماند و گاهی با یک تغییر کوچک میلرزند.
این وابستگی لزوماً ضعف نیست؛ طبیعی است. اما وقتی ارزش خودمان فقط از نقشها میآید، با هر تغییر نقش، انگار بخشی از زمین زیر پایمان سست میشود. گاهی برای اینکه همهچیز سر جایش بماند، قسمتهایی از خودمان را کنار میگذاریم؛ چیزهایی که شاید اسم نداشته باشند، اما حس میشوند.
در این حالت، عزتنفس بیشتر شبیه نشانه است تا تکیهگاه.
مرزهای شخصی را اغلب با «نه گفتن» میشناسیم، اما قبل از زبان، یک حساند. حس اینکه تا کجا میتوانم جلو بروم بدون اینکه از خودم دور شوم. برای خیلی از زنان، مرزها دیر شناخته میشوند و زودتر از آنچه فکر میکنیم، زیر پا گذاشته میشوند.
همیشه هم دیگران مقصر نیستند. گاهی خودمان، به اسم سازگاری یا مراقبت، از خودمان رد میشویم. نه چون بلد نیستیم، بلکه چون اینطور یاد گرفتهایم. اینجا مرز تبدیل میشود به یک سؤال مهم:
مسئولیت من نسبت به دیگران کجاست و مسئولیت من نسبت به خودم از کجا شروع میشود؟
مرز فقط برای محافظت نیست. مرزها نشان میدهند چه چیزهایی برای ما مهماند. هر بار که از مرزی عبور میکنیم، فقط خسته نمیشویم؛ گاهی معنایی هم کمرنگ میشود. و هر بار که مرزی شکل میگیرد، حتی اگر هنوز دقیق ندانیم چرا، چیزی درون ما سر جای خودش مینشیند.
گاهی حسها زودتر از کلمهها میآیند. آدم نقشهایش را زندگی میکند، کارهایش را پیش میبرد، به رابطهها میرسد، اما در یک لایهٔ آرامتر، چیزهایی مدام تکان میخورند: تردید، خستگی، دلخوریهای بینام، یا پرسشی که از بین نمیرود. خیلی وقتها مسئله «کم آوردن» نیست؛ مسئله این است که بخشهای مختلفِ «من» کنار هم نمینشینند.
وقتی «من» در نقشهای مختلف، همزمان چند شکل پیدا میکند
وقتی ارزشمندی به دیدهشدن و تأیید گره میخورد
وقتی مرزها دیر شناخته میشوند و زود نادیده گرفته میشوند
وقتی خستگی فقط جسمی نیست و به معنا وصل میشود
وقتی معنا آرام ساخته میشود و همیشه هم کامل نمیشود
هویت زنانه، تجربهای یکدست و ثابت نیست؛ در میان لایههایی شکل میگیرد که گاه همزمان حضور دارند و گاه در تعارضاند. آنچه در این صفحه با آن مواجه میشوید، حول چند محور اصلی میچرخد؛ محورهایی که هرکدام بخشی از زیستن زنانه را روشن میکنند، بیآنکه آن را ساده کنند.
چندپارگی و شکلگیری «منهای موازی» در نقشهای مختلف
عزتنفس و احساس ارزشمندی در بستر رابطه و موقعیت
مرزهای شخصی، مسئولیت و نابرابری در مراقبت از خود و دیگری
بحرانهای هویتیِ خاموش در دورههای مختلف زندگی
روایت، بازروایت و پذیرش ناتمامبودن معنا
این محورها مستقل از هم نیستند؛ در هم تنیدهاند و یکدیگر را شکل میدهند.
بعضی سؤالها برای حلشدن نمیآیند. فقط همراه میمانند، گاهی پررنگتر میشوند و گاهی آرامتر. بودنِ این سؤالها، خودش بخشی از مسیر است.
وقتی نقشها پررنگ میشوند، چه چیزی در من کمرنگ میشود؟
کدام خواستهها را از سر عادت، زودتر کنار میگذارم؟
مرزهای من از انتخاب آمدهاند یا از ترسِ بههمخوردن رابطهها؟
این خستگی از زیاد کار کردن است یا از دور شدن از خودم؟
بعضی نوشتهها قرار نیست راه را نشان بدهند. فقط کمک میکنند مکث کنی و تجربهای را که مبهم بوده، واضحتر ببینی. هرکدام از این متنها از زاویهای نزدیکتر به زندگی نگاه میکنند.
همهچیز قرار نیست به نتیجه برسد. بعضی تجربهها فقط نیاز دارند دیده شوند، بدون اینکه فوراً معنا پیدا کنند یا جمعبندی شوند. شاید همین اجازهدادن به ناتمامبودن، بخشی از راهِ کنار آمدن با خود باشد.