گاهی یک موقعیت ساده کافیست تا ندانستن، زن را در جایگاهی آسیبپذیر قرار دهد. نه به این دلیل که قانونی وجود ندارد، بلکه چون فاصلهای میان آنچه نوشته شده و آنچه زیسته میشود شکل گرفته است. در چنین لحظههایی، مسئله فقط نبود حمایت بیرونی نیست؛ مسئله ندانستن حق، ناآشنا بودن با مرزها و عادتکردن به سکوتیست که بهتدریج عادی میشود. امنیت، پیش از آنکه به قانون و نهادها مربوط باشد، در تجربه روزمره و احساس درونی زن ریشه دارد.
حقوق و امنیت زن، مفاهیمی انتزاعی یا صرفاً حقوقی نیستند. این دو، در تصمیمهای کوچک و بزرگ زندگی جریان دارند؛ در محل کار، در روابط، در فضاهای عمومی و حتی در حریم خصوصی. وقتی از امنیت حرف میزنیم، از مجموعهای از احساس اطمینان، آگاهی، توان انتخاب و امکان «نه گفتن» صحبت میکنیم. حقوق نیز، اگر فقط روی کاغذ بمانند، نمیتوانند از زن محافظت کنند؛ این آگاهی است که آنها را به بخشی از زیست واقعی تبدیل میکند.
بسیاری از زنان در زندگی خود با موقعیتهایی روبهرو میشوند که در آن، احساس ناامنی یا بیقدرتی دارند؛ در حالی که از بیرون، شاید همهچیز «قانونی» به نظر برسد. این شکاف، همان جایی است که حقوق نوشتهشده، هنوز به تجربه ملموس تبدیل نشدهاند. ندانستن اینکه چه چیزی حق است و چه چیزی تجاوز به مرزها، باعث میشود زن، مسئولیتی را به دوش بکشد که در اصل به او تعلق ندارد.
این فاصله فقط نتیجه کمبود اطلاعات نیست؛ گاهی محصول سالها عادیسازی است. عادیسازی ترس، ناراحتی، یا پذیرش شرایطی که «همیشه همینطور بوده». در چنین فضایی، امنیت بهجای اینکه حق طبیعی تلقی شود، به امتیازی مشروط تبدیل میشود. دانستن، اولین گام برای دیدن این فاصله و نامگذاری آن است.
امنیت زن، صرفاً به معنای نبود خطر فیزیکی نیست. احساس امنیت، در آرامش روانی، در امکان بیان نظر، در اطمینان از شنیدهشدن و جدیگرفتهشدن معنا پیدا میکند. وقتی زنی میداند که حق دارد مرزهایش را تعریف کند، امنیت دیگر فقط واکنشی به تهدید نیست، بلکه حالتی فعال و پایدار میشود.
در زندگی روزمره، آگاهی از حقوق میتواند شکل رفتارها را تغییر دهد. نه با تقابل یا تنش، بلکه با شفافیت. زنی که میداند چه چیزی برایش قابلقبول نیست، کمتر در موقعیتهایی قرار میگیرد که بعداً احساس آسیب یا پشیمانی ایجاد کند. این آگاهی، بهتدریج حس کنترل بر زندگی را تقویت میکند؛ کنترلی که بهمعنای قدرت نرم و درونی است، نه سلطه یا تقابل.
نادانستن حقوق، فقط به نبود اطلاعات خلاصه نمیشود. ناآگاهی، اغلب با سکوت همراه است؛ سکوتی که از ترس قضاوت، نادیدهگرفتهشدن یا پیچیدهترشدن شرایط شکل میگیرد. این سکوتها، اگر تکرار شوند، میتوانند امنیت فردی و حتی اجتماعی را تضعیف کنند. وقتی تجربههای ناامن گفته نمیشوند، دیده نمیشوند و به رسمیت شناخته نمیشوند.
در چنین شرایطی، زن ممکن است به این نتیجه برسد که احساس ناامنی «بخشی طبیعی از زندگی» است. این همان نقطهایست که مرز میان تحمل و آسیب از بین میرود. دانستن، در اینجا نقش آگاهیبخش و رهاییدهنده دارد؛ نه برای ایجاد ترس، بلکه برای بازگرداندن صدا و معنا به تجربهها.
دانستن، همیشه به معنای حفظ کردن قوانین یا اصطلاحات حقوقی نیست. گاهی دانستن یعنی توانایی تشخیص موقعیت. یعنی اینکه زن بتواند بفهمد چه زمانی حقش نادیده گرفته شده و چه زمانی احساس ناامنیاش بیدلیل نیست. این نوع آگاهی، به زن کمک میکند تجربههایش را جدی بگیرد و آنها را انکار نکند.
وقتی تجربه نامگذاری میشود، از حالت مبهم و سنگین خارج میشود. این نامگذاری، اولین قدم برای بازسازی حس امنیت است؛ حسی که بر پایه شناخت خود و محیط شکل میگیرد، نه صرفاً بر اساس واکنش به خطر.
یکی از مهمترین تأثیرات دانستن، تقویت حس عاملیت است. عاملیت یعنی اینکه زن خود را فاعل زندگیاش بداند، نه صرفاً گیرنده شرایط. آگاهی حقوقی، وقتی با زبان انسانی و قابلفهم ارائه شود، میتواند این حس را تقویت کند. نه با دستور دادن، نه با ترساندن، بلکه با روشنکردن امکانها.
حس عاملیت به زن اجازه میدهد انتخاب کند؛ حتی اگر این انتخاب، همیشه آسان یا بیهزینه نباشد. دانستن، امکان انتخاب آگاهانه را فراهم میکند و همین امکان، خود نوعی قدرت است. قدرتی که به زن کمک میکند مسئولیت زندگیاش را بپذیرد، بدون آنکه بار ناعادلانهای بر دوش او گذاشته شود.
در بسیاری از روایتها، امنیت زن با هشدار و ترس گره خورده است. اما محافظت، لزوماً از مسیر ترساندن نمیگذرد. محافظت میتواند نتیجه آگاهی آرام و پیوسته باشد؛ آگاهیای که زن را نسبت به خود، بدنش، روابطش و محیطش هوشیارتر میکند.
این نوع محافظت، فعال و درونی است. بهجای اینکه زن دائماً در حالت دفاعی باشد، به او کمک میکند پیشاپیش مرزهایش را بشناسد و حفظ کند. چنین رویکردی، امنیت را از واکنش به تهدید، به بخشی از سبک زندگی تبدیل میکند.
قدرت همیشه در شکلهای پررنگ و نمایشی ظاهر نمیشود. گاهی قدرت، در توان فهمیدن، در جرئت پرسیدن و در پذیرش تجربه خود نهفته است. دانستن حقوق و ابعاد امنیت، به زن این امکان را میدهد که از جایگاه قربانیبودن فاصله بگیرد و به جایگاه فاعل نزدیک شود.
این دانستن، قرار نیست همهچیز را حل کند یا تمام خطرها را از بین ببرد. اما میتواند رابطه زن با ترس، سکوت و ابهام را تغییر دهد. دانستن، ابزاریست برای محافظت؛ محافظتی که از درون آغاز میشود و به بیرون امتداد مییابد.
در نهایت، حقوق و امنیت زن، زمانی معنا پیدا میکنند که از سطح مفاهیم انتزاعی پایین بیایند و در زندگی واقعی جا بگیرند. دانستن، پلیست میان حق مکتوب و تجربه زیسته. پلی که اگرچه همیشه هموار نیست، اما میتواند مسیر قدرت، انتخاب و محافظت را روشنتر کند.
خیلی از ناامنیها با حادثه شروع نمیشوند. با حسِ تردید میآیند، با احتیاط بیش از حد، با سکوتهایی که از ترس یا ندانستن شکل میگیرند. ناامنی همیشه دیده نمیشود، اما رفتار را تغییر میدهد.
تردید قبل از اعتراض یا مطالبه
عادت به کوتاه آمدن برای جلوگیری از دردسر
ندانستن اینکه «حق من چیست»
سکوت برای حفظ آرامش ظاهری
حقوق فقط متنهای رسمی یا بندهای قانونی نیستند. در زندگی واقعی، حق یعنی حقِ انتخاب، حقِ گفتن، حقِ نپذیرفتن، و حقِ محافظت از خود. خیلی وقتها زنها حق دارند، اما دسترسی به دانستن یا استفاده از آن را ندارند.
نابرابری در آگاهی
ترس از مطالبهٔ حق
طبیعی فرض شدنِ بعضی محدودیتها
گره خوردنِ حق با احساس گناه
امنیت فقط به معنای سالم ماندن بدن نیست. امنیت روانی، عاطفی، اقتصادی و حتی اطلاعاتی، بخش مهمی از تجربهٔ روزمرهاند. وقتی یکی از این لایهها آسیب ببیند، احساس امنیت کلی هم متزلزل میشود.
نگرانی دائمی از پیامدها
فشارهای عاطفیِ نادیده گرفتهشده
وابستگیهای اقتصادیِ ناامن
نداشتن فضای امن برای گفتن یا تصمیم گرفتن
کجاها بیشتر از ترس، سکوت کردهام تا از انتخاب؟
چه حقوقی را دارم، اما بهدرستی نمیشناسم؟
امنیت برای من بیشتر شبیه آرامش است یا کنترل؟
دانستنِ بیشتر چه چیزی را میتواند امنتر کند؟
قدرت همیشه با صدا بلند یا ایستادنِ روبهرو به دست نمیآید. گاهی فقط از دانستن میآید؛ دانستنی که کمک میکند زودتر ببینی، زودتر انتخاب کنی، و کمتر آسیب ببینی.