وقتی زندگی شبیه انجام وظیفه می‌شود؛ چرا حس می‌کنیم فقط داریم دوام می‌آوریم؟

زنی با پوشش ساده و آرام، نشسته پشت میز خانه، در حال مکث و فکر کردن؛ فضایی روزمره که حس خستگی خاموش و ادامه‌دادن بی‌صدا را منتقل می‌کند.

زندگی ظاهراً در جریان است. صبح‌ها می‌آیند، شب‌ها می‌روند، کارها انجام می‌شوند و نقش‌ها یکی‌یکی اجرا می‌شوند. از بیرون، همه‌چیز «در حال پیش رفتن» است. اما درون، چیزی آرام و نامحسوس عقب کشیده است؛ نه آن‌قدر که فریاد شود، نه آن‌قدر که بتوان نادیده‌اش گرفت. حسی مبهم که می‌گوید: زندگی هست، اما زنده نیست. انگار بیشتر از آن‌که زندگی کنیم، داریم دوام می‌آوریم.

این تجربه برای بسیاری از زنان آشناست؛ نه به‌عنوان بحران یا فروپاشی، بلکه به‌عنوان حالتی کش‌دار و ممتد. حالتی که در آن روزها می‌گذرند، مسئولیت‌ها انجام می‌شوند، اما احساس معنا، تعلق یا رضایت، کم‌رنگ شده است. نه غمی بزرگ در کار است، نه شادی عمیق. فقط ادامه دادن.

دوام آوردن؛ حالتی انسانی و تدریجی

دوام آوردن معمولاً با یک تصمیم آگاهانه شروع نمی‌شود. کسی صبح از خواب بیدار نمی‌شود که بگوید از امروز فقط دوام می‌آورم. این وضعیت، بیشتر نتیجهٔ یک فرایند آرام و تدریجی است؛ سازگاری‌های کوچک، عقب‌نشینی‌های جزئی، و به تعویق انداختن‌های مکررِ خود.

در بسیاری از تجربه‌های زنانه، دوام آوردن نه نشانهٔ ضعف است و نه ناتوانی. اغلب نشانهٔ مسئولیت‌پذیری، مراقبت و تلاش برای حفظ تعادل است. زن ادامه می‌دهد چون باید ادامه دهد؛ چون زندگی، خانواده، کار یا دیگران به این ادامه دادن وابسته‌اند. در این میان، زیستن به معنای درگیر بودن، احساس کردن و معنا ساختن، آرام‌آرام جای خود را به انجام دادن می‌دهد.

وقتی معنا بی‌سروصدا عقب می‌نشیند

معنا معمولاً با یک فقدان ناگهانی ناپدید نمی‌شود. کمتر پیش می‌آید که کسی ناگهان احساس کند زندگی‌اش بی‌معنا شده است. آنچه بیشتر رخ می‌دهد، عقب‌نشینی تدریجی معناست؛ کم‌رنگ شدن پیوند درونی با کارها، رابطه‌ها و انتخاب‌ها.

زن ممکن است همچنان همان کار را انجام دهد، همان نقش را داشته باشد، در همان مسیر حرکت کند؛ اما دیگر آن حس «درگیر بودن» را تجربه نکند. کارها درست انجام می‌شوند، اما چیزی درون آن‌ها نمی‌جنبد. معنا از مرکز به حاشیه می‌رود؛ نه به این دلیل که زندگی تهی است، بلکه چون فاصله‌ای میان آنچه هست و آنچه حس می‌شود شکل گرفته است.

تکرار؛ زیستن در چرخه‌های بی‌وقفه

تکرار بخشی طبیعی از زندگی است. بسیاری از ساختارهای زندگی بر تکرار بنا شده‌اند. آنچه فرساینده می‌شود، تکراری است که فرصت مکث ندارد؛ تکراری که اجازهٔ دیدن دوباره را نمی‌دهد.

وقتی روزها بیش از حد شبیه هم می‌شوند، زمان کیفیت خود را از دست می‌دهد. زندگی به زنجیره‌ای از «باید انجام شود» تبدیل می‌شود. در این وضعیت، فرد کمتر می‌پرسد «این زندگی چه حسی دارد؟» و بیشتر می‌پرسد «چه کاری باقی مانده؟». تکرارِ بی‌صدا، بدون حادثه و بدون بحران، می‌تواند زندگی را به حالت انجام وظیفه درآورد؛ حالتی که در آن حرکت هست، اما حضور کم‌رنگ است.

نقش‌های انباشته؛ وقتی همه‌چیز روی هم می‌ریزد

یکی از تجربه‌های رایج در زندگی زنان، انباشته شدن نقش‌هاست. نقش‌ها معمولاً به‌تنهایی مسئله‌ساز نیستند. مسئله از جایی شروع می‌شود که این نقش‌ها بدون بازتعریف، روی هم می‌افتند.

نقش مراقب، نقش حرفه‌ای، نقش عاطفی، نقش خانوادگی؛ هرکدام انتظارات خاص خود را دارند. وقتی این نقش‌ها هم‌زمان فعال می‌شوند، بدون مرز روشن و بدون امکان جابه‌جایی، فرسودگی پنهان شکل می‌گیرد. زن ممکن است همهٔ نقش‌ها را «خوب» انجام دهد، اما خودش جایی میان آن‌ها گم شود.

انتظارهای نانوشته و فشار نامرئی

بخش مهمی از این فرسودگی، از انتظارهایی می‌آید که هیچ‌وقت به‌روشنی بیان نشده‌اند. انتظار برای همیشه در دسترس بودن، برای کم نیاوردن، برای مدیریت همه‌چیز. این انتظارها اغلب به زبان نمی‌آیند، اما سنگینی‌شان واقعی است. زندگی در چنین فضایی، بیشتر شبیه پاسخ دادن است تا انتخاب کردن.

فاصله گرفتن از خود؛ سکوت خواست‌های درونی

در وضعیت دوام آوردن، خواست‌های درونی معمولاً از بین نمی‌روند؛ ساکت می‌شوند. صدایشان آهسته‌تر می‌شود تا با شرایط سازگار بمانند. زن ممکن است هنوز بداند چه چیزی برایش مهم است، اما آن را به تعویق بیندازد؛ برای زمانی نامعلوم که شاید هرگز نرسد.

این فاصله گرفتن از خود، اغلب نتیجهٔ تصمیم‌های بزرگ نیست، بلکه حاصل انتخاب‌های کوچک و پی‌درپی است. هر بار که خواست درونی کنار گذاشته می‌شود، فاصله کمی بیشتر می‌شود. نه از سر ناتوانی، بلکه از سر سازگاری.

خستگی خاموش؛ فرسودگی بدون نشانه‌های آشکار

خستگیِ ناشی از دوام آوردن، همیشه با نشانه‌های کلاسیک فرسودگی همراه نیست. ممکن است گریه‌ای در کار نباشد، یا حتی شکایتی. بیشتر شبیه کاهش تدریجی انرژی زیستن است؛ انجام دادن کارها با حداقل تماس عاطفی.

این خستگی خاموش، چون بی‌سروصداست، دیر دیده می‌شود. فرد همچنان کار می‌کند، برنامه‌ریزی می‌کند و ادامه می‌دهد. اما درون، چیزی تحلیل می‌رود. نه به شکل انفجار، بلکه به شکل فرسایش.

دوام آوردن به‌عنوان تجربه‌ای جمعی

دوام آوردن را نمی‌توان صرفاً به روان فرد یا ویژگی‌های شخصیتی فروکاست. این وضعیت، اغلب در پیوند با ساختارهای زندگی، نقش‌های اجتماعی و فشارهای فرهنگی شکل می‌گیرد. بسیاری از زنان، بدون آن‌که زبان مشترکی برای بیانش داشته باشند، تجربه‌ای مشابه را زندگی می‌کنند.

دیدن این تجربه به‌عنوان یک وضعیت انسانی و جمعی، امکان فهم عمیق‌تری فراهم می‌کند؛ فهمی که به‌جای سرزنش خود، به دیدن زمینه‌ها و لایه‌ها می‌پردازد. جایی که «دوام آوردن» نه نشانهٔ شکست، که نشانهٔ بقا در شرایطی پیچیده است.

زیستن در مرز میان ادامه دادن و حضور

شاید مسئلهٔ اصلی، نه انتخاب میان دوام آوردن یا زندگی کردن، بلکه زیستن در مرزی ناپایدار میان این دو باشد. بسیاری از زنان، دقیقاً در همین مرز زندگی می‌کنند؛ جایی که هم مسئولیت هست و هم خستگی، هم ادامه دادن و هم حس گم‌شدگی.

درک این مرز، بدون شتاب برای عبور از آن، می‌تواند شکل دیگری از حضور باشد. حضوری که نه به‌دنبال نسخه است و نه به‌دنبال پاسخ فوری. فقط دیدنِ دقیقِ آنچه هست؛ زندگی‌ای که پیش می‌رود، حتی اگر گاهی زنده به نظر نرسد.

و شاید همین دیدن، همین نام‌گذاری آرام و بی‌قضاوت، نخستین نشانهٔ بازگشت حسِ بودن باشد؛ نه به‌عنوان راه‌حل، بلکه به‌عنوان امکان.

شیوا نصیری در حوزه تجربه‌های روزمره، استقلال فردی و چالش‌های نقش‌های اجتماعی فعالیت می‌کند. نگاه او مسئله‌محور و واقع‌گرایانه است و در نوشته‌هایش تلاش می‌کند موضوعات را شفاف، بدون اغراق و متناسب با زندگی واقعی طرح کند.
شیوا نصیری در حوزه تجربه‌های روزمره، استقلال فردی و چالش‌های نقش‌های اجتماعی فعالیت می‌کند. نگاه او مسئله‌محور و واقع‌گرایانه است و در نوشته‌هایش تلاش می‌کند موضوعات را شفاف، بدون اغراق و متناسب با زندگی واقعی طرح کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − شش =