گاهی همهچیز خیلی ساده شروع میشود. یک شغل برای پرداخت اجاره، کمک به هزینههای خانه، یا فقط داشتن درآمدی مستقل. کار در ابتدا چیزی است که انجام میدهیم؛ ساعتی از
گاهی صبحی از خواب بیدار میشوی و بدن انگار کمی «سنگینتر» است؛ نه دقیقاً درد دارد، نه کاملاً خسته است. حوصلهات زودتر سر میرود، صداها تیزتر به گوش میرسند، و
گاهی در یک مهمانی خانوادگی، وسط شلوغی و گفتوگو، ناگهان متوجه میشویم هنوز همان کسی هستیم که سالها پیش بودیم. همان دختری که باید حواسش به حال همه باشد، همان
شروع رابطه معمولاً با احساسی شبیه روشنشدن یک چراغ است؛ توجهی که دیده میشود، گفتوگوهایی که راحتتر از انتظار پیش میروند، و حس نزدیکیای که آرامآرام شکل میگیرد. در این
زندگی ظاهراً در جریان است. صبحها میآیند، شبها میروند، کارها انجام میشوند و نقشها یکییکی اجرا میشوند. از بیرون، همهچیز «در حال پیش رفتن» است. اما درون، چیزی آرام و