شروع رابطه معمولاً با احساسی شبیه روشنشدن یک چراغ است؛ توجهی که دیده میشود، گفتوگوهایی که راحتتر از انتظار پیش میروند، و حس نزدیکیای که آرامآرام شکل میگیرد. در این مرحله، بسیاری از نشانهها بهجای آنکه بررسی شوند، تفسیر میشوند؛ فاصله، رمزآلودگی تلقی میشود، تردید به عمق احساس معنا میگیرد، و بیثباتی گاهی با «خاصبودن» اشتباه گرفته میشود. امید شکل میگیرد، حتی اگر تجربههای پیشین زمزمهای مبهم از تکرار را در پسزمینه نگه داشته باشند.
برای بسیاری، این مسیر بعد از مدتی تغییر میکند. همان رابطهای که با هیجان آغاز شده بود، به تدریج به جایی میرسد که خستگی، اضطراب یا نوعی فرسایش عاطفی در آن پررنگ میشود. پرسش اصلی اغلب نه دربارهی پایان رابطه، بلکه دربارهی چراییِ شروع آن است: چرا دوباره جذب کسی شدیم که در نهایت به ما آسیب زد؟
وقتی جذب، یک انتخاب لحظهای نیست
پاسخ ساده معمولاً آماده است: انتخاب اشتباه، قضاوت نادرست، یا بیتوجهی به نشانهها. اما این توضیحها اغلب بار سنگینی از سرزنش را بر دوش فرد میگذارند و مسئله را به سطح تصمیمهای آگاهانه محدود میکنند. در حالیکه جذب عاطفی، بهویژه وقتی تکرار میشود، معمولاً محصول یک لحظه یا یک انتخاب آگاهانه نیست؛ بلکه نتیجهی همنشینی الگوهای عاطفی، تجربههای گذشته، فشارهای فرهنگی و نیازهایی است که کمتر دیده شدهاند.
در این نگاه، مسئله «اشتباهبودن فرد» نیست، بلکه سازوکاری است که باعث میشود بعضی تیپها، بعضی رفتارها یا بعضی فضاهای رابطهای برای ما آشنا و جذاب به نظر برسند؛ حتی وقتی بعدها هزینهساز میشوند.
الگوهای تکرارشونده و حافظهٔ عاطفی
تجربههای عاطفی اولیه—چه در خانواده، چه در رابطههای نخستین—نوعی نقشهی درونی از نزدیکی و فاصله میسازند. این نقشه به ما نمیگوید چه چیزی سالم است؛ بلکه نشان میدهد چه چیزی آشناست. گاهی جذب به سمت افرادی که حضورشان ناپایدار است یا مرزهای روشنی ندارند، بازتاب همین آشنایی است.
حافظهٔ عاطفی الزاماً آگاهانه عمل نمیکند. ممکن است فردی از نظر عقلانی بداند که یک رابطه فرساینده است، اما در سطح احساسی، همان نوسان، همان اضطراب و همان تعلیق برایش حس «شناختهشده» داشته باشد. این آشنایی میتواند بهاشتباه با صمیمیت یا عمق اشتباه گرفته شود.
آشنایی بهجای امنیت
در اینجا، جذب نه از امنیت، بلکه از بازشناسی میآید. رابطهای که از ابتدا بیدردسر و پایدار است، ممکن است حتی «کسلکننده» به نظر برسد، چون با الگوی درونیشدهی هیجان و اضطراب همخوانی ندارد.
معنا دادن به درد در روایتهای عاشقانه
در بسیاری از روایتهای فرهنگی، رنج در عشق جایگاهی ویژه دارد. داستانهایی که عشق را با تحمل، صبر بیپایان و گذشت یکطرفه تعریف میکنند، مرز میان تعارض طبیعی و آسیب مداوم را کمرنگ میسازند. در چنین چارچوبی، درد نشانهی جدیت رابطه تلقی میشود و رنج، هزینهای «طبیعی» برای دوستداشتن به حساب میآید.
این معناگذاری میتواند باعث شود نشانههای هشدار دیرتر دیده شوند یا حتی فضیلت تلقی شوند. فاصله، بیتوجهی یا بیثباتی بهجای آنکه مسئله باشند، با برچسبهایی مثل «آدم پیچیده»، «روح آزاد» یا «عشق عمیق» تفسیر میشوند. در این فضا، آسیب بهتدریج نرمال میشود.
ترس از تنهایی و جابهجایی معیارها
ترس، یکی از نیروهای پنهان اما تعیینکننده در انتخابهای عاطفی است. ترس از تنها ماندن، از دوباره شروع کردن، یا از دست دادن فرصتی که «شاید دیگر تکرار نشود»، میتواند معیارهای درونی را بیسروصدا تغییر دهد. آنچه در شرایط آرام، خط قرمز محسوب میشد، در وضعیت اضطراب، قابلچشمپوشی میشود.
در این شرایط، رابطه داشتن بهخودیخود به هدف تبدیل میشود، نه کیفیت رابطه. جذب به کسی که نشانههای ناسازگار دارد، گاهی تلاشی است برای فرار از خلأ، نه نشانهی ناآگاهی یا ضعف شخصی.
فشار هنجارهای رابطه
فراتر از تجربههای فردی، هنجارهای اجتماعی نیز نقش مهمی دارند. بسیاری از فرهنگها، حفظ رابطه را ارزش مطلق میدانند و پایاندادن یا مرزبندی را با قضاوتهای منفی همراه میکنند. در چنین فضایی، ایستادن بر نیازهای شخصی میتواند بهعنوان خودخواهی، سختگیری یا بیتعهدی تعبیر شود.
این فشارها باعث میشوند افراد مدتها در روابطی بمانند که برایشان آسیبزا است، یا اصلاً در ابتدا جذب چنین روابطی شوند؛ چون چارچوبهای فرهنگی، تحمل را ارزشمندتر از سلامت معرفی کردهاند.
مرزهایی که از ابتدا محو میشوند
مرز همیشه به معنای «نه گفتن» صریح نیست. گاهی مرز در همان آغاز، با نادیدهگرفتن حسهای مبهم یا توجیه رفتارهای آزاردهنده، آرامآرام محو میشود. جذب به روابطی که مرز در آنها روشن نیست، میتواند از عادت به سازگاری بیش از حد بیاید؛ جایی که حفظ پیوند اولویت دارد و نیازهای فردی در حاشیه میمانند.
در این وضعیت، آسیب اغلب ناگهانی نیست؛ تدریجی است. فرسایشی که در سکوت رخ میدهد و تنها وقتی دیده میشود که انرژی عاطفی بهطور محسوسی کاهش یافته است.
چرا دیدن این الگوها دشوار است؟
یکی از دشواریهای اصلی، این است که جذب عاطفی پیش از تحلیل شکل میگیرد. احساس جلوتر از معنا حرکت میکند و بعد، ذهن تلاش میکند برای آن توجیه بسازد. این توجیهها معمولاً منطقی به نظر میرسند، چون از درون همان چارچوبهای آشنا میآیند.
به همین دلیل، فهم این الگوها بیش از آنکه به «هوش» یا «دانش» مربوط باشد، به مکث و دیدن نیاز دارد؛ دیدنی که بدون سرزنش و بدون عجله اتفاق میافتد.
این پرسش که چرا جذب بعضی رابطهها میشویم، لزوماً قرار نیست به پاسخ قطعی ختم شود. شاید کارکرد اصلی آن، ایجاد فاصلهای کوتاه میان تجربه و تکرار باشد؛ فاصلهای که در آن، الگوها قابلدیدن میشوند. نه برای اصلاح فوری، نه برای تصمیمگیری عجولانه، بلکه برای فهم عمیقتر آنچه سالها به شکل عشق، امید یا سرنوشت تجربه شده است. همین فهم، حتی بدون نتیجهی فوری، میتواند نقطهای متفاوت در مسیر روابط عاطفی بسازد.




