چرا «زن معمولی» در روایت‌های رسمی دیده نمی‌شود؟

زنی در حال انجام کار روزمره در فضای خانه، نمایی آرام از زندگی عادی و نامرئی که معمولاً در روایت‌های رسمی دیده نمی‌شود.

در زندگی روزمره، زنان همه‌جا حضور دارند. در خانه‌ها، محل‌های کار، خیابان‌ها، مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها و شبکه‌های نامرئی مراقبت و تداوم زندگی. بدون آن‌ها، ریتم عادی جامعه از حرکت می‌ایستد. با این‌حال، وقتی به روایت‌های رسمی نگاه می‌کنیم، به تاریخ مکتوب، رسانه‌های جریان اصلی، کتاب‌های درسی یا حتی حافظه جمعی، رد این حضور پررنگ به‌طرزی عجیب کم‌رنگ می‌شود. زنانی که جامعه بر دوش آن‌ها می‌چرخد، اغلب در حاشیه روایت‌ها می‌مانند یا اصلاً دیده نمی‌شوند. این تناقض از کجا می‌آید؟

«زن معمولی» در این متن به‌معنای زن بی‌اهمیت یا فاقد ارزش نیست. برعکس، منظور زنی است که حامل تجربه‌های پیوسته، تکرارشونده و زیسته است؛ تجربه‌هایی که زندگی را پیش می‌برند، اما معمولاً به رویداد تاریخی یا خبر رسانه‌ای تبدیل نمی‌شوند. زنی که نه قهرمان است و نه نماد، اما استمرار زندگی در دست‌های او جریان دارد. پرسش این است که چرا چنین حضوری، با همه وزن اجتماعی‌اش، در روایت‌های رسمی جای چندانی ندارد؟

چه چیزی تعیین می‌کند که چه کسی «قابل روایت» است و چه تجربه‌ای نه؟

روایت رسمی چگونه ساخته می‌شود؟

روایت رسمی محصول انتخاب است؛ انتخاب آن‌چه باید ثبت شود، آن‌چه ارزش گفتن دارد و آن‌چه می‌تواند نماینده «دوره»، «ملت» یا «فرهنگ» باشد. تاریخ و رسانه معمولاً به‌دنبال نقطه‌های برجسته‌اند: جنگ‌ها، انقلاب‌ها، تصمیم‌های بزرگ، چهره‌های استثنایی. این منطق انتخاب، ناخودآگاه امر روزمره را کنار می‌زند. زندگی عادی، چون تکراری و پیوسته است، کمتر به چشم می‌آید.

در این سازوکار، زنان اغلب فقط زمانی وارد روایت می‌شوند که از چارچوب «عادی» خارج شوند: وقتی قهرمان شوند، قربانی‌ای نمادین باشند یا نقش استثنایی ایفا کنند. زن معمولی—همان که در سکوت کار می‌کند، مراقبت می‌کند، پیوندها را حفظ می‌کند—به‌سختی در این الگوی روایت‌سازی جا می‌گیرد. نه به‌دلیل کم‌اهمیتی، بلکه چون معیارهای روایت، او را به رسمیت نمی‌شناسند.

آیا مشکل در نبودِ زنان است، یا در شیوه دیدن و ثبت آن‌ها؟

چرا امر «عادی» کم‌ارزش تلقی می‌شود؟

فرهنگ مدرن، به‌ویژه در روایت‌های رسمی، شیفته امر استثنایی است. آن‌چه «عادی» است، بدیهی فرض می‌شود و بدیهی‌ها معمولاً نوشته نمی‌شوند. مراقبت روزانه از کودک، سالمند یا بیمار؛ حفظ نظم خانه؛ مدیریت روابط عاطفی و اجتماعی؛ این‌ها فعالیت‌هایی هستند که بدون آن‌ها زندگی فرو می‌پاشد، اما چون هر روز تکرار می‌شوند، به‌عنوان «رویداد» شناخته نمی‌شوند.

این کم‌ارزش‌انگاری، نه الزاماً از سر بی‌احترامی، بلکه نتیجه منطق روایت است: روایت به نقطه عطف نیاز دارد. در چنین منطقی، استمرار جای کمی دارد. زن معمولی، چون در دل استمرار زندگی قرار دارد، به‌سختی به نقطه عطف تبدیل می‌شود. او بیشتر زمینه است تا متن؛ بیشتر بستر است تا داستان.

اگر استمرار، شرط امکان هر رویداد است، چرا خودِ استمرار روایت نمی‌شود؟

زن قهرمان در برابر زن زیسته

وقتی زنان در روایت‌های رسمی دیده می‌شوند، اغلب در قالب‌هایی مشخص ظاهر می‌شوند: زن قهرمان، زن مبارز، زن نمادین. این تصویرها، هرچند مهم و الهام‌بخش، سایه‌ای هم دارند. آن‌ها ناخودآگاه معیار می‌سازند و تجربه‌های دیگر را کم‌رنگ می‌کنند. در کنار زن قهرمان، زن زیسته، با زندگی پیچیده، پرتناقض و گاه خاموشش، به حاشیه می‌رود.

تمرکز بر قهرمانی، روایت را ساده می‌کند. داستان روشن‌تر می‌شود، پیام مشخص‌تر. اما زندگی واقعی ساده نیست. تجربه زن معمولی پر از مکث، تردید، سازگاری و کار نامرئی است. حذف این لایه‌ها، شکافی میان روایت و زندگی ایجاد می‌کند؛ شکافی که بسیاری از زنان آن را حس می‌کنند، بی‌آن‌که همیشه بتوانند نامی برایش بیابند.

آیا روایت‌های ما به‌دنبال فهم زندگی‌اند یا فقط بازنمایی الگوهای قابل‌تحسین؟

حذف تجربه‌های مراقبتی، خانگی و نامرئی

بخش بزرگی از زندگی زنان در حوزه‌هایی جریان دارد که کمتر به‌عنوان «تاریخ‌ساز» شناخته می‌شوند: مراقبت، پرورش، نگهداری، تنظیم عاطفی فضاها و روابط. این فعالیت‌ها نه فقط شخصی، بلکه عمیقاً اجتماعی‌اند؛ جامعه بدون آن‌ها دوام نمی‌آورد. بااین‌حال، چون این تجربه‌ها اغلب در فضای خصوصی یا نیمه‌خصوصی رخ می‌دهند، از دید روایت‌های رسمی دور می‌مانند.

روایت‌های غالب معمولاً میان «کار» و «زندگی» تمایز می‌گذارند و آن‌چه در خانه یا در قالب مراقبت انجام می‌شود را به حاشیه می‌رانند. در این چارچوب، زن معمولی نه کنشگر اجتماعی، بلکه پس‌زمینه‌ای خاموش تلقی می‌شود. این حذف، الزاماً آگاهانه یا خصمانه نیست؛ بیشتر نتیجه زبان و طبقه‌بندی‌هایی است که ارزش را به آن‌چه قابل اندازه‌گیری، ثبت و نمایش است، می‌دهند.

اگر آن‌چه نامرئی است، بیشترین بار زندگی را به دوش می‌کشد، چرا روایت‌ها از دیدن آن ناتوان‌اند؟

نقش زبان، آرشیو و حافظه جمعی

آن‌چه روایت می‌شود، فقط به رویداد وابسته نیست، به زبان هم وابسته است. بسیاری از تجربه‌های زن معمولی واژه‌های تثبیت‌شده ندارند. زبان رسمی برای توصیف ظرافت‌های مراقبت، فرسودگی خاموش یا کار عاطفی، فقیر است. وقتی زبانی برای گفتن چیزی نباشد، آن چیز به‌سختی وارد آرشیو می‌شود.

آرشیوها—چه تاریخی و چه رسانه‌ای—بر اساس اسناد شکل می‌گیرند: نامه‌ها، قراردادها، گزارش‌ها. تجربه‌های زیسته‌ای که ثبت‌پذیر نیستند، در حافظه جمعی جا نمی‌گیرند. زنان معمولی، که کارشان اغلب شفاهی، عاطفی و لحظه‌ای است، کمتر سند به‌جا می‌گذارند. نتیجه، حافظه‌ای ناقص است که زندگی را از زاویه‌ای محدود بازنمایی می‌کند.

آیا حافظه جمعی ما آن‌قدر که فکر می‌کنیم «جمعی» است؟

شکاف میان زندگی زیسته و روایت‌های غالب

این حذف تدریجی، شکافی ایجاد می‌کند میان آن‌چه زنان زندگی می‌کنند و آن‌چه درباره زنان گفته می‌شود. بسیاری از زنان، هنگام مواجهه با روایت‌های رسمی، احساس بیگانگی می‌کنند؛ گویی داستان‌ها به آن‌ها تعلق ندارد. نه به این دلیل که زندگی‌شان کم‌ارزش است، بلکه چون معیارهای روایت، تجربه آن‌ها را به رسمیت نمی‌شناسد.

فهم این شکاف، به‌جای تقلیل آن به شکایت یا سرزنش، می‌تواند ما را به پرسشی عمیق‌تر برساند: روایت‌ها چگونه جهان را ساده می‌کنند و چه چیزهایی در این ساده‌سازی از دست می‌رود؟ زن معمولی، با همه عادی‌بودنش، حامل لایه‌هایی از معناست که بدون آن‌ها، تصویر ما از جامعه ناقص می‌ماند.

شاید مسئله نه دیده‌نشدن زن معمولی، بلکه عادت ما به نادیده‌گرفتن امر زیسته باشد.

شیوا نصیری در حوزه تجربه‌های روزمره، استقلال فردی و چالش‌های نقش‌های اجتماعی فعالیت می‌کند. نگاه او مسئله‌محور و واقع‌گرایانه است و در نوشته‌هایش تلاش می‌کند موضوعات را شفاف، بدون اغراق و متناسب با زندگی واقعی طرح کند.
شیوا نصیری در حوزه تجربه‌های روزمره، استقلال فردی و چالش‌های نقش‌های اجتماعی فعالیت می‌کند. نگاه او مسئله‌محور و واقع‌گرایانه است و در نوشته‌هایش تلاش می‌کند موضوعات را شفاف، بدون اغراق و متناسب با زندگی واقعی طرح کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − چهار =